تبليغاتX
خاموشی
هوا عالی است...
قدم زدن در میان سبزی بهار، حال را عوض می کند...
بوی مطبوعی به مشام میرسد...
مخلوطی از بوی یاس و بی تفاوتی است...
+ نوشته شده توسط MMB در دوشنبه 1391/02/18 و ساعت 17:15 |
ای کاش حافظه بلند مدتت هم به خوبی حافظه کوتاه مدتت کار می کرد...

+ نوشته شده توسط MMB در چهارشنبه 1390/08/18 و ساعت 23:55 |
قبلا عاشق باران بود...

تا بوی باران می آمد دیگر در خانه پیدایش نمیشد...

5 روز بود بدون وقفه باران می آمد...

پیرمرد گم شده بود... وقتی پیدایش شد همه نگران... کجا بودی؟ زیر باران خیس نشدی؟

پیرمرد گفت: مگر باران می بارید؟

از این 5 روز فقط راه رفتنش یادش بود... باران را به یاد نداشت...



+ نوشته شده توسط MMB در دوشنبه 1390/08/09 و ساعت 0:34 |
بازی عجیبی است تخته نرد...

هیچ وقت نفهمیدم به جبر تاس باختم یا به اختیار حرکت مهره ها...

هر چه هست بعد از باخت فکرت را مشغول می کند نه بعد از سرمستی برد...

مدت هاست بعد از شکست هم از پایان بازی لذت می برم....

آنگاه که می بینم کینه خود ساخته حریفم به شادمانی از پیروزی بدل گشته...

بارها گفته ام: "ما به خوشی شما خوشحالیم"

خوشحالم، نه از اختیار مهره هایم درشکست، نه از تاسی که مجبور به شکستم کرد...

از خوشی شما خوشحالم....

+ نوشته شده توسط MMB در شنبه 1390/07/09 و ساعت 2:18 |
تبرت کاری بود...

چه نیاز به کندن تک تک برگ های درخت؟

پاییز  دیر یا زود می رسید...

چه اشتباهی باغبان!!!

هنگام آمدنت میشنیدی که درختان زمزمه  میکردند: باغبان باغ بی برگی رسید...

و تو چه سرمست میشدی از نام جدیدت...

چه اشتباهی باغبان!!!

از یاد برده بودی ...

درختان باغ زاده پاییزند...

+ نوشته شده توسط MMB در پنجشنبه 1390/06/17 و ساعت 18:5 |
چه زيبا گفت:

"باغ بی برگی که که می گوید که زیبا نیست؟"..."پادشاه فصل‌ها پاييز"...

راست گفت:

چه زيباست سوهان كينه پاييز... صيقل مي‌دهد روح پريشانم...

چه زيباست غرور سينه پاييز... فراري مي‌دهد جان هراسانم...

شكرت اي خداي پاييزم... من خوشم اينجا تو را دارم...تقاضايي... خواهشي كوچك دارم...

گر گذر كرد باغبان باغ بي‌برگي، نفهمد روزي گفتم:

"من اینجا بس دلم تنگ است ... و هر سازی که می بینم بد آهنگ است."

........................................................................................................................................

"" (داخل گيومه): اخوان

+ نوشته شده توسط MMB در دوشنبه 1390/05/24 و ساعت 0:32 |
رساترین و کهن ترین فریاد عالم گریبانم را گرفته ...

رهایم نمی کند این دوست دشمن پندار ...

همه دین و آیینم گشته ...

دیگر خسته ام کردی:

آی خاموشی ...

+ نوشته شده توسط MMB در چهارشنبه 1389/11/20 و ساعت 23:28 |
جامه عياري از تن به در كردم...

آماده رزمم...

بپذير اي طلايه دار...

شكرانه عافيت نه عافيت طلبي كه عافيت نگاري است...

آماده ام... دلم محكم دار  فرمانده...

بدرود اي هم‌قبيله‌اي...

+ نوشته شده توسط MMB در جمعه 1389/07/16 و ساعت 23:34 |
مسیحایم...

در مکاشفاتم بارها می خوانمش...  

آری باید دعا  کنم... باید دعا کنم ...

باید دعا کنم تا باز مسیحایم ظهور کند...

ظهور کند تا دمی بخشد مردگی روحم ... ظهور کند تا تازگی بخشد برگ های خشکیده زیتون دلم ...

نه همه اش بهانه است می خواهم ظهور کند تا با مصلوب شدنش بپردازد تاوان گناهانم ...

آری برای همین میخوانمش...

 اما همه اش شک است و تردید...

می ترسم ... می ترسم از هنگامه بردنش ... می ترسم از هنگامه  خروسخوان، نکند پتروس این                  حواری همیشه گی اش برای بار سوم انکارش کند ... می ترسم از اشک های مریم مقدسم...

حیرانم چه کنم...


+ نوشته شده توسط MMB در سه شنبه 1389/02/28 و ساعت 23:20 |
تار عنکبوت

دوستان گرام (به ویژه سفیر عزیز) متفق القولند که اندکی دیگر ، وبلاگ بنده تار عنکبوت خواهد بست. در پاسخ به این منتقدان دلسوز ذکر چند جمله لازم آمد:

1- بسنده کردن به این جمله که  "خسته ام و دل شکسته ام" امروزه دلیل محکمه پسندی برای جبران کم کاری نیست. زیرا در این بازار مکاره ، همگی خسته اند و دل شکسته ، و عمدتا به سوگ عزیز از دست رفته و یا بنا به نظر قاطبه علما هیچگاه نیامده (آزادی) نشسته اند. پس روی آن ندارم که کم کاری جاری شده را از این مجرا بدانم.....

2- ابتلا به آن بیماری مسری لاعلاج (همان که مایه نشاط است و مفرح ذات) هم دیگر جز ادله اقوی نیست. از آنجا که همه هم تباران ایرانی به آن مبتلا گشته اند دیگر جایی برای توجیه نمانده است.(گرچه ریشه تمامی این کم کاری هاست. به قول ادب دوستان خراسانی: آن چیز (؟) را که باد خورد ، خاک خوردنش بسی مشکل است.)

3- و اما دلیل اصلی.....

از آنجا که دوستان کم کم توشه سفر بر گرفتند و یک به یک از بلاگفا می روند. و بلاگفا هم کم کم به کیهان اینترنتی بدل می گردد، من نیز سودای آن داشتم که به خانه ای دیگر نقل مکان کنم ولی تا کنون خانه ای به امکانات بلاگفا نیافته ام...  به این دلیل تا امروز خانه تکانی خاموشی را به تعویق انداختم...


حال دیگر مهم نیست چه در بلاگفا و چه در جایی دیگر (تا اطلاع ثانوی در همین بلاگفا) خاموشی خانه تکانی می شود...

+ نوشته شده توسط MMB در چهارشنبه 1389/02/22 و ساعت 0:53 |
ساز سماع...

من دلم باز هم لرزيد....

اين همان دم مسيحايي است... ؟!

اين همان رخ زليخايي است...؟!

اين همان اميد رويايي است...؟!

آري آري باز هم آمد/ باز هم خواند و به شور آ ورد....

آمدي اين بار اما برنگرد/ گرد دل، تو اين بار تنها نگرد....

گرد دل را با نوايت پاك كن/ روح دل را باسخايت ساز كن...

روحم اين بار گر دوباره ساز شد/ جانم زين بار در سماعش ساز شد...

+ نوشته شده توسط MMB در جمعه 1388/10/04 و ساعت 1:26 |
آري نيست ؟

منم هر وقت فيلم ياده هندستون ميكنه ميام تو وبلاگ...

فكر كنم از اين به بعد زياد بيام چون فيلم شديدا دلتنگ هندستون شده...

وقتي كه جز نوشتن راهي نداري.... خدا را شكر كه همين يه راه مونده...

خدايا تو خودت شاهد بودي كه من هميشه اخلاقي ترين راهو انتخاب كردم اين بار هم همين جور.... ولي باور كن اين بار خيلي فرق داشت... خيلي تحمل كردم ولي بازم خيلي چيزا رو نپرسيدم چون نميخواستم ...... باور كن اين بار فرق داشت .... همه چيز بود... همه چيز...

خودم دارم با اسم وبلاگم حال ميكنم ولي افسوس كه نميشه فراموش كرد ... هيچيو نميشه فراموش كرد...

فقط اين شهر اخوان تو كلمه و بس:

غم دل با تو گويم ، غار
بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست ؟
صدا نالنده پاسخ داد
آري نيست ؟


+ نوشته شده توسط MMB در پنجشنبه 1388/09/05 و ساعت 23:41 |

 اين بعد از ظهرهاي سگي

تو اين روزا نوشتن برام مشكله! از كجا گفتن بيشتر از اون! هيچي نگفتن هم دردي را دوا نميكنه! نميدوني به كي بايد غر بزني! از همه شاكي هستي! از خودت! از اونايي كه تعصب مدت هاست چشماشونو كور كرده و به جاش بهشون يه زبون ديگه داده كه هميشه متكلم وحده باشن! از اونايي كه براي دفاع از استدلال هاي غلطشون  راهي به جز پوزخند ندارند! اونايي كه ادعاي مرديشون را فقط تو چماقاشون ميتوني ببيني! اونايي كه با انتخاب حماقت بارشون اين بار نه حماقت كه جنايت كردن! يا حتي از دوستان! از دوستان نيمه راه يا همان كارگران فصلي سياست (به قول سامان) كه هر چهار سال يك بار فضاي دمكراتيك براشون مهم ميشه و ياد عقده هاي چند ساله خودشون ميگردن! از اونايي كه فقط هستن تا بگن ما هم هستيم ولي وقتي بايد باشن مدت هاست ميبيني رفتن! از اونايي كه هنوز يه جمله از دهنشون بيرون نيومده يه جمله ديگه در نقض جمله اول ميگن! دوستاني كه بودنشون فقط به درد دور هم بودن تو سيزده به در ميخوره! دوستاني كه يك شبه فقط به خاطر اينكه يه وقت خداي نكرده ذهنشون مشغول نشه نظرشون عوض ميشه! از خودم كه ....

همه اينا شايد باز هم در كنار روزمرگي كم رنگ بشن. ولي شرمندگي و روسياهي چي؟ اونم شرمندگي و روسياهي از ياران دبستاني ...

با همه اين خستگيها تو اين شرايط اون چيزي كه كمي تسكينت ميده اينه كه اين روزها مثل تحمل تلخي قهوه هم نزده اي كه حالا حالا ها بايد تلخيشو تحمل كني ولي ميتوني اميدوار باشي كه وقتي برسي تهش ممكنه شيريني شكر ته گرفتشو حس كني! (شكري كه تو همين روزاي تلخ ريختي توش ولي نتونستي همش بزني!)

...............................................................................................................................................

* عنوان به تقليد از فيلم " بعد از ظهر سگي ” به کارگردانی سیدنی لومت

+ نوشته شده توسط MMB در شنبه 1388/04/13 و ساعت 17:32 |

  روز نخست چون دم رندي زديم وعشق                 شرط آن بود كه جز ره آن شيوه نسپريم

چيز ديگري به انتخابات نمانده، طبق معمول نميتوان به نظر سنجي ها اعتماد كامل داشت. مهمترين دليلش هم خصلت احساسي مردم است كه تا پاي صندق هاي راي قدرت پيش بيني را از همه مي گيرد.

ضمنا هنوزهم ميزان مشاركت مردم به ويژه  تحريمي ها، به عبارت بهتر ورود آراي خاموش به انتخابات  در هاله اي از ابهام قرار دارد. بي شك اين، خود ناشي از سابقه ذهني و مهمتر از همه مواضع گنگ ومحافظه كارانه كانديداهاي به اصطلاح اصلاح طلب در اين انتخابات است. (گرچه آقاي موسوي از اينكه خود را اصلاح طلب بنامند ابا دارند. ولي من همچنان او را كانديدايي از اصلاح طلبان مي دانم.)

در نگاه اول هيچ يك از دو كانديدا برتري قابل توجهي بر يكديگر ندارند و آنچه اين دو را روي كاغذ از هم متمايز ميكند، نسبت مطالبات شخصي ، صنفي و حذبي با برنامه ها ومواضع اين دو است.

حال اينكه كدام يك در اين شرايط مناسب ترند در حوضه تصميم گيري شخصي است و ميزان انتظارات از يك رييس جمهور. البته با تكيه بر اين اصل كه هدف اصلي تكرار نشدن اين چهار سال است.

چيزي كه در اين مقطع حائز اهميت است نسبت آقاي موسوي با جريانات پيرامون ايشان است.

اينكه تقسيم وظايف ميان اصلاح طلبان و اصولگرايان حامي وي به چه شكلي است و آيا ميتوان، مواضع گروه هايي چون مشاركت و مجاهدين انقلاب را با اصولگرايان جمع كرد ، جاي تامل دارد. مهمتر از آن اينكه به دليل اين اختلاف سليقه و تقابل فكري ميان حاميان ، دولت ايشان  به انفعال يا تقابل كشيده نشود.

گرچه همين حالا هم ميتوان نتايج انفعالي اين ائتلاف را در قالب اعضاي احزاب مشاركت و مجاهدين انقلاب ديد . كساني كه تا ديروز تشكيل جبهه حقوق بشر را امري ضروري مي شمردند و سنگ بزرگي چون قبول نداشتن حكم حكومتي را در بوق وكرنا كرده بودند، اكنون به كلي گويي بسنده كرده اند. (گرچه خود با حكم حكومتي به انتخابات چهار سال پيش برگشتند ، و سعي در توجيه آن داشتند.)  اشخاصي چون تاجزاده و جلايي پور كه روزي سخنوري قاطعانه و مصداقي را در دستور كارخود داشتند، امروز به انفعال افتاده و نه تنهادليل محكمه پسندي براي حمايت خود ارائه نميدهند، به هر وسيله اي سعي در توجيه رفتار منفعلانه خود دارند. گرچه به نظر من حمايت اين دو گروه از موسوي بيشتر در راستاي يك جور تطهير سياسي است.

 ولي آنچه جاي بحث دارد ورود اصولگرايان به جمع حاميان موسوي نيست كه بنا بر توجيهات يراي دست يابي به وفاق براي اداره كشوريا ربودن آرا از حريف است. مهم تر از اين حرف ها تشكيل ستاد بسيجيان حامي موسوي است.

اگر بر فرض محال گروه هاي اصلاح طلب و اصولگراي حامي وي در يك ظرف بگنجند، اما بايد نسبت ستاد هايي چون ستاد بسيجيان حامي موسوي با جريان انتخابات روشن شود.

آقاي موسوي بدون شك خود از نقش نظاميان در امور جاري كشور و در ضمن از تبعات ورود سازمان يافته آن ها به امور سياسي آگاه است.

اين نوع تحركات يعني ورود مستقيم آنها به امور سياسي حتي در مقام حرف چه در حمايت از احمدي نژاد چه موسوي وچه هركس ديگر، استارتي خطر ناك براي منافع ملي و دست يابي به دموكراسي است.

اين دقيقا همان خط قرمزي است كه گذر از آن در حمايت از هر كانديدايي، در آينده مشكلات عديده اي در راه تحقق دموكراسي يا به قول دوستان مردم سالاري ديني ايجاد خواهد كرد.

پس بهتر است در فرصت باقيمانده آقاي موسوي براي اين موضوع مهم هم كه شده، دست از سر خلقيات محافظه كارانه محصول دهه شصت برداشته و به راستي موضع خود را نسبت به ورود بسيج به انتخابات اعلام كنند، حتي اگر در حمايت از ايشان باشد. چون ورود اين ادبيات به فضاي سياسي كشور و در سال هاي آينده عادي شدن آن ، مسلما منافع همه وحتي خود ايشان را به خطر خواهد انداخت.

لازم است باز هم يادآوري كنم هنوز هم هدف اصلي را تكرار نشدن دولت نهم ميدانم و براي اين كار تا امروز به نفع اصلاحات تلاش كرده ام. ولي در اين ميان شكسته شدن تابو هايي چون ورود تشكيلاتي بسيج و نظاميان به صحنه انتخابات را حتي به نفع اصلاحات، بسيار خطرناك ميدانم.

 

+ نوشته شده توسط MMB در سه شنبه 1388/03/12 و ساعت 14:50 |

ياد ايام...

انتخابات رياست جمهوري ...

از ابتداي سال " من و تو" نشريه بسيج با تمام تلاش سعي ميكرد، خدمات و ساده زيستي شهردار تهران را به زور تو ذهن همه جا كنه! كاري كه با كمي تحقيق تو تمامي نهادها داشت انجام ميشد وهمه همينجوري! بايد شهردار تهرانو ميشناختش و بر او واجدادش درود ميفرستادند!

با نزديك شدن به ماهاي پاياني سال 83 فعاليتها بيشتر شد و انجمن اسلامي دانشگاه به دبيري اميرجليل نژاد چند سري تريبون آزاد برگزار كرد و اعلام شد مسئوليت مراسم با شخص دبير انجمن اسلامي است.

اولين تريبون آزاد با عنوان" آيا در انتخابات شركت ميكنيد؟" برگزار شد. تريبون آزادي كه از انتخابات خيلي فراتر رفت و به نوعي تمام اركان نظام را به چالش كشيد. تو اين ميون حرف ايمان تو ذهن خيليها باقي موند:

"ما ميگيم شاه نميخوايم نخست وزير عوض ميشه و..." بعداً معلوم شد اين حرف ايمان نه تنها توي ذهن كه روي خيلي از كاغذ ها ثبت شده و معلوم نبود منظور امير جليل نژاد از قبول مسئوليت چي بود؟!

تو همين تريبون آزادها با خيلي از بچه هايي كه همان سال و سال آينده براي رسيدن به انجمن تلاش ميكردن آشنا شدم!

يادمه تو اولين تريبون آزاد گفتم "هميشه بايد بين بد و بدتر يكيو را انتخاب كنيم. پس كي بايد بين خوب و بد ، خوب رو انتخاب كنيم تا اون زمان خاموش..."

گرچه بعد ها نظرم تغيير كرد چون بسياري از عوامل از جمله يه عامل مهم نظير اخلاق جامعه ايراني را ناديده ميگرفتم.

به گفته دبير انجمن اولين تريبون آزاد براي اين برگزار شد كه فضاي مرده دانشگاه عوض شده وكم كم حال و هواي انتخاباتي به خود بگيره به همين دليل تاكيد داشت ساير تريبون آزادها حتما حول موضوع انتخابات باشه.

به اين ترتييب فكر كنم 2 تريبون آزاد ديگه برگزار شد.

به خوبي ميشد تاثيرات تبليغات خاموش بسيج را تو تفكرات بچه ها ديد . يادمه يه بار داشتم با حسين( يكي از دوستام) صحبت ميكردم؛ اون ميگفت: "ميگن احمدي نژاد خيلي آدم خوبيه خيلي تو شهرداري تهران كار كرده!"

گفتم:" شايد من دارم تو شهر ديگه زندگي ميكنم كه اين همه خدماتو نديدم؟ اگه منظورت طرح ضربتي 45 روزه آسفالت خيابون هاست كه با گذشت چندين ماه هنوز تو اتوبان ها چاله چولست؛ چه برسه به خيابونا!"

ولي افسوس كه گوش شنوايي نبود يا بهتره بگم گوش هاي شنوا را كر كرده بودند...

با نزديك شدن به روزهاي حساس انتخابات محسن رضايي به دعوت انجمن به دانشگاه اومد! يادمه ازش پرسيدم:"آقاي رضايي شما كه در نهايت بايد به خاطر كانديداي واحد اصولگرايان كنار بكشيد پس چرا اينقدر تلاش ميكنيد برنامه هاتون راتشريح كنيد؟ " در جواب گفت:" من براي اداي تكليف اومدم و تا آخر هستم."

گرچه خيلي مصمم بود ولي بايد به خاطر انصرافش تحسينش كرد، چون اون شب انتخابات چيزاييو فهميد كه شايد ديگر كانديداي اصولگرا يعني قاليباف نفهميد.

اتفاقات عجيب زياد بود؛ معين در مرحله اول بررسي صلاحيت توسط شوراي نگهبان به همراه مهرعليزاده رد صلاحيت شد. ولي در نهايت معين كه يكي از شعارهاي اصليش قبول نداشتن حكم حكومتي بود نهايتا با دستور بررسي مجدد صلاحيت به صحنه انتخابات بازگشت. گرچه خيليا توجيه ميكردن كه " نه. اينكه حكم حكومتي نبوده"!

بالاخره انتخابات برگزار شد .

فردا صبح كه از خواب پا شدم (فكر كنم اون موقع كروبي تازه خوابيده بود!)

زود رفتم دانشكده يادمه تو راه پله اسماعيل با چند نفر ديگه وايستاده بود، ميگفت كروبي ازاحمدي نژاد بالاتره مسخره كردن، تقلب كردن!

ولي تا آخر شب نتيجه عوض شد ولي مطمئنم اينبار به نظر اون و دوستاش سالمترين انتخابات ايران برگزار شده بود!

مخم داشت سوت ميكشيد آخه معين اول كه هيچ ، دوم كه هيچ ، سوم كه...

بله ابن قابليت تاريخي ملت ايرانه كه من هميشه از معادلات خودم تا اون روز حذفش ميكردم...

كار به دور دوم كشيد شعار اكثر بچه ها اين بود هر كي به جزاحمدي نژاد. ولي آخه هاشمي؟!!!

تقريبا تمام اونايي كه تو اين سالها هميشه تو تحريم بودن خطر را احساس كردن و از هاشمي حمايت كردن. ولي ولي آخه هاشمي؟!!!

دور دوم انتخابات هم برگزار شد صبح روز بعد من ومعين تو اتاق خواب بوديم كه داوود عصباني وارد اتاق شد و گفت پاشين دوران جديد آغاز شد بدبخت شديم شما دو تا هم مقصرين؟!!!

من ومعين گيج و ويج داشتيم نگاه ميكرديم كه يه دفعه مسعود در حالي كه نيشش تا بناگوشش واز بود وارد اتاق شد واين پيروزي بزرگ را به همه تبريك گفت اونقدر خوشحال بود كه اگه مشكل شرعي نداشت حتما مراسم جشن وپايكوبي تو اتاقمون برگزار ميكرد.

بالاخره بايد قبول ميكرديم كه ملت هميشه در صحنه ايران محمود احمدي نژاد را به عنوان رييس جمهور ايران انتخاب كردن! يادمه روز بعد يهsms اومد: روز مرگ آزادي مبارك!

شنيدم احمدي نژاد تو دانشگاه ما هم راي اول را آ ورده بود. فكر كنم يك سال بعد بود، جلوي در ورودي اون تابلوي آبيو زده بودن و بچه ها همه شاكي شده بودن، ولي من اونقدر ناراحت نبودم چون قانون دوم نيوتن رو باور داشتم: " هر عملي را عكس العملي است مساوي با آن"

ولي تو اين چهار سال تقريبا به اين قانون هم شك كردم چون عكس العمل خيلي شديدتر از عمل بود!!!

يادمه به حسين ميگفتم چي شد آخرش به معجزه راي دادي ؟ گفت: بابا خود شما تهراني ها ازش تعريف كردين!!!!!!!!! حتي خودشون هم نميدونستن كي از كانديداشون تعريف كرده؟

در هر صورت اون انتخابات با كوله باري از خاطرات سال اول گذشت.

و اما حالا؟!

.............................................................................................................................................

در آخر لازمه از تاخير بلند مدتم عذر خواهي كنم ولي خدا را شكر هنوز ركورد الياس را نشكستم!

بچه ها تو وبلاگ هاشون از مسعود قرباني نژاد , شهاب شيرزادي و دوست خوبم مسعود نظري ياد كرده بودن. منم وظيفم بود اين كارو بكنم و براي همشون آرزوي موفقيت داشته باشم.

ولي يكيو كه فكر كنم همه از قلم انداخته بودن ايمان آخوندزاده عزيز بود براي ايمان هم آرزوي موفقيت دارم و اميدوارم هر جا هست سلامت باشه!

دعاي آخر : خدايا كمكم كن زود به زود وبلاگم رو آپديت كنم! الهي آمين.

+ نوشته شده توسط MMB در پنجشنبه 1388/02/17 و ساعت 17:56 |


Powered By
BLOGFA.COM